تبليغاتX
Cyrus The Great - کودکی و نوجوانی کوروش و نبرد با ماد

Cyrus The Great

کوروش و آزادی

کودکی و نوجوانی کوروش و نبرد با ماد

شبي مهتابي و پرستاره بود ، او در ميان چادرهاي بر افراشته در دشت قدم مي زد ، احساس غريبي داشت ، بسيار انديشناک بود ، نه بخاطر جنگ فراروي فردا ، از اين ميدانها سخت تر را نيز گذرانده بود ، خيالش از نيروهايش نيز راحت بود و مي دانست آنها بسيار با دقت مواظب شبيخون احتمالي دشمن هستند. از کنار نگهبانان محافظ شب عبور کرد و از محل نگهداري اسبها گذشت و به آرامي ازاردوگاه نيروها و نگهبانان فاصله گرفت.

در دشت پر از ستاره قدم مي زد و تا بيکرانها را نظاره گر بود ، به دنبال گوشه اي بود تا بنشيند و با آسودگي بيانديشد ، به آنچه که گذشته است.مي خواست پس از سالها خستگي بر گذشته خود مروري کند ، حس عجيبي او را به اينکار وا مي داشت ، با خودش مي گفت ، چرا اين شب؟

روحش آرام نداشت ، مي خواست فکر کند و به گذشته هاي دور نظر بيافکند شايد خستگي دوران را از تن خسته اش بدور سازد.در همين افکار غوطه ور بود که ناگهان فرا روي خود درختي تنومند ديد. گويا تازه به عالم واقعيت برگشته و نمي دانست چه زماني است که در افکار خود است ، درخت بر روي تپه اي مشرف به دشتي بود که لشگر او در آن دشت بيتوته کرده است. به پشت سر خودش نگاه کرد ، از چادرهاي لشگرش دور شده بود و از فاصله دور به آتش ميان چادرهاي لشگرش خيره گشت. آرام به درخت تکيه داد ، و تازه خستگي را در خود احساس کرد . بر روي زمين نشست و شروع به مرور گذشته کرد ، ذهنش نا خود آگاه به سمت گذشته حرکت مي کرد ، مايل به مقاومت در برابر اينگونه افکار نبود ، مي خواست به گذشته بيانديشد.

از هارپاگ سردار مادي و دوست خوبش شنيده بود که قوم او هخامنش از نواحي کوهستاني پارسوا به دشت سوزيان سرازير شده و با قومهاي کاسي و انزاني در آميختند. قوم او بقدري از نظر فرهنگي و صلابت فکري نسبت به دو قوم ديگر برتري داشت که به آرامي آنها را در خود حل کرده و در نهايت آرامش در کنار آنها به زندگي پرداختند.

سپاهيان پارسوا و انزان در هلوليته به جنگ با سناخريب پادشاه بزرگ آشور رفتند و در آن جنگ جد بزرگ او هخامنش رهبري اين اقوام را در اين جنگ عهده دار بود و از آن روزگار به آنها لقب قوم هخامنش داده شد. پس از هخامنش " چا ايش پيش " پادشاه گرديد و همه از او فرمان مي گرفتند و در شهر " آنشان " که شهري باستاني در " انزان" بود و در شمال غربي شوش قرار داشت ، فروانروايي کرد.

پس از او دو پسرش "آريارامن" و" کوروش اول" سرزمين را با توافق به دو قسمت تقسيم کرده و اقوام ساکن در آن دو ناحيه که يکي به نام پارس و ديگري آنشان بود را رهبري مي کردند. از آريارامن لوح هايي باقي مانده که هم اکنون در خزانه او نگهداري مي شود ، با خطي ميخي و نوشتاري که قدرت و استواري از آن هويدا است. مي خواهد ار اين نوشتار در نوشته هاي خود استفاده کند . هر وقت اين نوشته را مي خواند قدرت مي گيرد و ترس از او دور مي شود.در دوران اين دو پادشاه مادها بر سرزمين آنها چيره گشتند و چون نيرويي بسيار قوي بودند ، آريا رامن و کوروش اول براي حفظ قوم هاي خود با آنها از در دوستي بر آمده و حاضر به خراجگزاري مادها گشتند هر چند براي قوم آزاد انديش آنها امري بسيار سنگين بوده است و او با شناخت از روحيه مردمانش به سختي آن روزگاران کاملاً آگاه است.پس از آريارامن پسرش " ارشام" بر پارس حکومت مي کرد ولي او کاملاً از پسر کوروش اول به نام کمبوجيه اول پيروي مي نمود.ايرانيان خراجگزار باقي ماندند تا اينکه چرخ روزگار به سمت قدرت بخشيدن به آنها به گردش در آمد. " آستياگ " پادشاه مقتدر و بي رحم ماد در خواب ديد که از بدن دخترش " ماندانا" نهر آبي سرازير مي شود و پايتخت او و سراسر آسيا را فرا مي گيرد. از خواب هراسان بر مي خيزد واز خوابگزار بزرگ خود مي خواهد تا خوابش را تعبير کند. خوابگزار به او گفت : از دخترت پسري زاده خواهد شد که نه تنها ملک تو ، بلکه سرا سر آسيا را تسخير خواهد کرد. آستياگ چاره خواست و به او توصيه کردند که خون دخترش باهيچيک از نجيب زادگان ماد ، صاحب شأن و مقام مخلوط نشود تا مبادا پسري از آن زاده شود که عليه او قيام کند.تصميم بر آن شد که ماندانا به کمبوجيه پسر کوروش اول که شاهي از نواده هخامنش مي باشد و يک ايراني اصيل و ملايم است و هيچ سرکشي از او مشاهده نگرديده است ، داده شود ، تا با اين عمل هم منزلت دختر خود را پايين نياورد و هم خطري را که احساس مي کرد با دور ساختن دخترش از مادها دفع ميشود ، رفع کند. از اين لحاظ کمبوجيه را نيک ديد و کمبوجيه را به دامادي خود بر گزيد و پس از مراسم عروسي آن دو را به پارس فرستاد.درهمان سال بار ديگر آستياگ خوابي ديد که باز او را بر آشفت. در خواب ديد که درخت تاکي از ماندانا روييده و بر تمام آسيا سايه افکنده است . خوابگزاران دگر بار همان تعبير قبلي را براي او تکرار کردند. پس شاه براي چاره جويي فردي را به پارس اعزام کرد و خواست ماندانا را در آستانه وضع حمل به دربار ماد برگرداند تا به بهانه مراقبت بهتر از اوبر فرزند او نظارت داشته باشد. ماندانا پسري به دنيا آورد و آستياگ نوزاد را به هارپاگ که از اقوام او بوده و در ميان مادها فردي راست سيرت معروف بود سپرد تا طفل را هلاک کند و خبرش را براي شاه بياورد.هارپاگ مردي دانا و زيرک بود ، با خود انديشيد و به اين نتيجه رسيد که آستياگ به دوران کهولت رسيده است و هر زمان ممکن است از دنيا برود و آنگاه دختر او ماندانا به سلطنت مي رسد و درآن زمان است که انتقام خود را از قاتل فرزند خود خواهد گرفت. پس تدبيري انديشيد ، البته براي نجات خود از مخمصه اي که افتاده بود ، ولي به دلايل راستگو بودنش اين حقايق را براي کوروش اعتراف کرده بود و کوروش از اين لحاظ هرگز او را مورد نکوهش قرار نداده بود ، زيرا اين کار را امري طبيعي براي حفظ زندگي و در عين حال آينده نگري هارپاگ مي دانست و از او خرسند و راضي بود و خدمات کلان او را در به قدرت يافتن خود هرگز فراموش نکرده بود.

هارپاگ کودک را به به يکي از چوپانان آستياگ به   نام  " ميترادات " سپرد و براي اينکه او در کشتن   کودک کوتاهي نکند به او گفت که اين کودک نوه آستياگ است که پدرش کمبوچيه مي باشد و   مادرش ماندانا و نام او کوروش است. اما اگر مي خواهي از خشم آستياگ در امان باشي او را بکش    و بدين ترتيب در نظر خود هم فرمان آستياگ را اجرا نموده و هم خود را از خشم ماندانا در امان نگه  داشت. اما چوپان از کشتن کودک امتناع کرد و به درخواست همسرش نوزاد خود را که از قضا به تازگي مرده به دنيا آمده بود را به گماشتگان هارپاگ تحويل داد و اينگونه وانمود کرد که کوروش را کشته است.

ده سال اين راز در سينه ميترادات و همسر نيک سيرت او باقي ماند ، کوروش نزد آنها بزرگ شد و به سختي زندگي در ميان مردم پايين دست بسيار واقف گرديد . به ياد مي آورد شبهاي سختي را که گذرانده بود و هميشه با خود عهد بسته بود که هيچگاه در سرزمينش کسي گرسنه نخوابد و به کسي ظلمي روا نگردد.

زمانيکه هارپاگ سرنوشت او را برايش بازگو مي کرد ، پي مي برد که چگونه اهورامزدا او را برگزيد و ياري کرد تا بدين درجه برسد و در اين راه به او بخشندگي و جوانمردي و عدالتخواهي را آموخت.

بار ديگر افکارش بر روي سرنوشتش متمرکز گرديد ، به يادش آمد که ده ساله بود که به اتفاق ميترادات به دنبال گله به حوالي شهر رسيدند و در آنجا با گروهي از کودکان همبازي گشت ، همبازيها او را به شاهي برگزيدند و کوروش به هر کدام وظيفه اي را محول ساخت ، اما يکي از کودکان که فرزند اميري قابل احترام در دربار آستياگ بود به نام " آرتمبر " از فرمان سرپيچي نمود و کوروش نيز او را به دليل اين خطا مورد تنبيه قرار داد. کودک گله مند شد و به پيش پدرش شکايت برد و آرتمبر نيز شکوه چوپان و شبانزاده را نزد آستياگ برد. آستيا گ چوپان و پسرش را فرا خواند و رو به کوروش کرده و از او پرسيد: آيا تو بودي که به فرزند يکي از درباريان ما جفا کرده و تازيانه زدي؟

آن روز را خوب به ياد دارد ، آستياگ چشم ازچشم او بر نمي داشت و کوروش نيز از او چشم بر نمي داشت و نمي ترسيد، بدون ترس شرح بازي کودکانه را تعريف کرد و در انتها افزود که چنانچه براي اينکار سزاوار کيفرم آماده ام تا دستور شاه اجرا شود.

او نمي دانست که آستياگ در چهره او شباهت شديد او به خودش را ديده و متحير و عاجز از سخن مانده و سخت در فکر فرو رفته بوده که اگر کوروش زنده بود هم اکنون هم سن اين شبانزاده مي بود ، پس بسيار در انديشه و شک فرو رفت.آرتمبر را مرخص کرد ، سپس به خدمتگزاران دستور دادکه او را به اندروني ببرند و سپس خود از شبان باز خواست نمود تا از انتساب کوروش و هويت اصلي او آگاهي يابد اما چيزي نيافت ، پس دستور به شکنجه چوپان داد و ميترادات از ترس شکنجه اصل ماجرا را تعريف نمود.

آستياگ ، هارپاگ را فرا خواند و زمانيکه هارپاگ چوپان و آستياگ خشمگين را ديد متوجه موضوع گشت ، آستياگ پس از شنيدن استدلال هارپاگ از نحوه اجراي فرمان شاه ، خشم خود را فرو خورد و رو به هارپاگ نمود و گفت ، از اينکه بخت با او يار

بوده و نوه او را به او بازگردانده بسيار خرسند است .سپس ازهارپاگ درخواست نمود که تنها پسرش را بعنوان همبازي کوروش نزد آنها به دربار بفرستد تا کوروش تنها نماند وشب خود نيز بخاطر جشني که به اين مناسبت برگزار مي شوددر دربار حاضر شود.

هارپاگ به منزل رفته و پسر خود را فرستاد ، آستياگ هم با شقاوت تمام پسر او را کشت و دستور داد که از گوشت او خورش و کبابي طبخ کردند و شب در ميهماني از آن خورش و کباب در جلوي هارپاگ نهادند و او غافل از همه جا غذا را خورد. پس از اتمام غذا آستياگ از هارپاگ طعم غذا را جويا شد و هارپاگ اظهار نمود: بسيار لذيذ بود. آستياگ از او پرسيد : مي داني غذاي تو چه بود؟ در آنگاه به دستور آستياگ ظرف ديگري را که درپوشي بر روي او بود آوردند و آستياگ از هارپاگ خواست درپوش را بردارد . زمانيکه هارپاگ در پوش را برداشت ، سر فرزند خود به همراه دست و پاي او را مشاهده کرد و پي برد که چه غذايي را خورده است ، اما غم و اندوه و خشم خود را فرو خورد و با صداي آرام اظهار کرد: فرمان شاه هر چه باشد رواست.

کوروش الان درک مي کند که به هارپاگ در آن شب چه گذشته است ، اکنون که خود پدر شده است احساس او را خوب درک مي کند . اما هميشه در اين انديشه است که خود اين حادثه ياري اهورامزدا بوده است ، براي اينکه از آن پس هارپاگ دوست و متحدي قوي براي کوروش گرديد و اين حماقت آستياگ بلاي جان حکومتش گرديد.

آستياگ پس از گرفتن انتقام از هارپاگ ، به دنبال تدبيري براي کوروش مي گشت. از مغانها خواست تا او را راهنمايي کنند و حال که کوروش زنده است ، آيا هنوز خطري حکومت او را تهديد مي کند که همه مغانها متفق القول جواب آري دادند . آستياگ بازي کودکانه اي را که توسط آن پي به زنده بودن کوروش برده بود را تعريف نمود و پس از اتمام آن يکي از مغانها اظهار نمود که: چون کودک بدون هيچ تلاشي و ناخواسته به مقام شاهي رسيده است ؛ دگر بار به اين مقام نمي رسد و در واقع خواب شاه تعبير گشته و خطري او را از جانب کوروش تهديد نمي کند و براي اينکه افکار خود را با ديدن کوروش هر روز مغشوش نکني او را نزد خانواده اش بازگردان.

آستياگ از سايرين نيز نظر خواست و سايرين نيز در تأييد حرف مغان گفتند که چه بسيار تعابيري که توسط آنها اعلام شده و به نحوي بسيار ساده و پيش پا افتاده تعبير گشته است .

آستياگ تصميم خود را گرفت ، کوروش را فرا خواند و به او اظهار لطف نمود و به او گفت که پدر و مادرش چوپان و زنش نيستند ، بلکه پدر و مادر او در سرزمين پارس در انتظار او هستند و او را به همراه ملازماني به آن ديار رهسپار کرد.

کمبوجيه و ماندانا با ديدن کودک و پي بردن به هويت او بسيار شاد گشتند و به گرمي از فرزندشان استقبال نمودند و حوادثي را که در اين چند سال بر او گذشته بود جويا شدند و پدرش کمبوجيه به او قول داد که جبران زحمات چوپان وهمسرش را خواهد کرد و آنها را مورد لطف قرار خواهد داد.

همانطور که در افکار خود گذشته را مرور مي کرد به ناگه تبسمي بر لبانش نقش بست ، به ياد اين موضوع افتاد که نام زن ميترادات چوپان "کونو" بود و تکرار اين نام به معناي سگ ماده نيز است و به ياد مي آورد که چگونه مادر و پدرش با شنيدن نام کونو تعجب کرده و تصور نمودند او را سگ ماده اي بزرگ کرده است و از اين انديشه ابلهانه خنده اش مي گرفت ، براي او کونو و ميترادات افرادي بسيار قابل احترام بودند .

او به آرامي در دربار کمبوجيه بزرگ مي شد و تحت تعليم معلماني قرار گرفت که به او هنر جنگاوري ، سوارکاري ، تدبير و انديشه و... را ياد مي دادندو او در سن بلوغ فردي کامل و جذاب شده بود.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نبرد با ماد


دردربار کمبوجيه با آموزشهايي که زير نظر مربيان پارسي ديده بود و هوش و ذکاوتي که از خود نشان داده بود به دليرترين و دوست داشتني ترين جوان در ميان جوانان ايراني ، تبديل شده بود. درست به ياد دارد که در اين دوران هارپاگ مدام براي او به مناسبتهاي گوناگون هديه مي فرستاد و در ملاقاتي که با او داشت نيز ذهن او را براي بدست گرفتن قدرت و حمله به ماد آماده ساخت و به کوروش وعده حمايت داد. کوروش صبوري و آينده نگري در انتقام را از هارپاگ آموخته بود و هميشه اين نکته را در ذهن داشت که اگر از دشمني ضربه خوردي دليلش را بياب و به آرامي با برنامه ريزي و انديشه ژرف ستونهاي انتقامت را با او بچين و بالا ببر و مطمئن باش که گذر زمان نيز تو را ياري مي کند .

هارپاگ سران ماد را به سرنگوني آستياگ تشويق مي کرد و بزرگان ماد نيز که از سختگيريها و ستم آستياگ کاسه صبرشان لبريز گشته بود به هارپاگ نظر مثبت نشان داده بودند و حال هارپاگ آماده بود تا انتقام خود را بگيرد و مي بايست کوروش را از برنامه خويش آگاه مي ساخت.

لبخندي ناشي از لذت بيکران از خوش فکري هارپاگ بر لبانش نقش بست. واقعاً که او مردي زيرک بود.از آنجا که کوروش در پارس بود و زمزمه مخالفت با آستياگ به گوش آستياگ نيز رسيده بود و هنوز از کوروش و طالع او بيمناک بود ، براي احتياط دستور داده بود تمامي راههايي که به سمت پارس مي رفت را به شدت محافظت کنند و اين کار دست هارپاگ را از تماس با کوروش کوتاه کرده بود.

اما هارپاگ تدبيري نيکو انديشيده بود ، گويي هيچ چيز جلو دار او نبود ، او آمده بود که توسط کوروش انتقام بگيرد و اهورا مزدا لطف خود بر کوروش را توسط هارپاگ به او ارزاني داشته بود.او شکم خرگوشي را دريده و نامه خود را در درون آن نهاده و با ظرافتي خاص شکم خرگوش را دوخته بود و سپس به يکي از وفادارترين خدمتکاران خود امر نموده بود که جامه شکارچيان بر تن کند و بدين سان از گروه محافظان عبور کرده و خود را به پارس برساند و از کوروش بخواهد که براي فاش نشدن همکاريهايشان شکم خرگوش را در خفا باز کند و آنرا بخواند.

گويي چند روزيست که از اين وقايع مي گذرد و اصلاً نمي توانست درک کند چرا اين افکار هم اکنون به ذهنش مي آيد ، اما از مرور آن لذت مي برد. در نامه هارپاگ از او خواسته شده بود ارتشي از ايرانيان فراهم آورد و به سمت ماد حرکت نمايد و از چيزي نترسد.

آن چند روز را مرور مي کند ، چند روزي را که در انديشه آن بود که چگونه ايرانيان را به جنگ وادارد؟ آيا پدرش کمبوجيه او را ياري مي کند. کسي را معتمد تر از پدر نيافت ، راز نامه را به او گفت و پدر خطاب به او جواب داد: ما راضي نبوديم که زير يوغ ديگران زيست کنيم ، اما مردم ما به آرامش کاذب خوي گرفته اند ، آيا مي تواني آنها را به حرکت وا داري ، تمام امکانات من در اختيار تو .

از پدر خواست که سرداري ارتش کوچک ايرانيان را به او بدهد و پدر آنرا پذيرفت. حال بايستي ايرانيان را آگاه سازد. دستور داد که همه پارسيان اعم از ارتشيان و غير ارتشيان در ميدان شهر با داس حاضر گردند. وقتي بر بالاي سکويي رفت تا بتواند با مردم سخن گويد ، در چشمان همه پرسشها را در مورد اين گرد همآيي مشاهده مي کرد ، اما صلاح نديد پاسخ اين نگاهها را ناگهان دهد ، پس رو به مردم کرد و گفت: در بيرون شهر دشتي است که تا تپه اي امتداد دارد ، و مملو از خار و تيغ مي باشد ، اين دشت را از خار و تيغ پاک سازيد و خارها و تيغها را در وسط ميدان جمع کنيد و سپس برويد و فردا پس از حمام کردن و بر تن کردن جامه هاي نيکو به دشت بياييد که مي خواهيم جشن بزرگي بر پا داريم.

 

شبانگاه روز اول پس از انباشته شدن توده خارهاي بيابان ، کوروش دستور داد گاوها و گوسفندان و بزهاي متعلق به کمبوجيه را سر بريده و از آنها غذاهاي لذيذي طبخ نمايند و در فرداي آنروز ايرانيان در دشت حاضر گشته و پس از صرف غذا ، و شادي و پايکوبي ، کوروش همه ايرانيان را دوباره در ميدان شهر جمع کرده و رو به همه اعلام کرد: بين امروز و ديروزتان مقايسه اي کنيد و بگوييد کدام يک را ترجيح مي دهيد؟

پارسيان يک جمله جواب دادند که اين دو روز قابل قياس نيستند ، ديروز بسيارسخت و پر کار و امروز راحت و خوش. کوروش که منتظر چنين پاسخي بود چنين گفت: آري اي پارسيان ، روزگار امروز شما مانند ديروز است پر از رنج و مشقت ، اما اگر به سخنانم گوش فرا دهيد و کمي سختي و رنج را به جان بخريد مي توانيد از نعمتها و لذتهاي فراوان بر خوردار شويد و هر گز گرفتار رنج و زحمت نشويد و چنانچه از فرمانم سرپيچي کنيد به همان روزهاي سخت باز مي گرديد. احساس مي کنم از طرف اهورامزدا مأمور آزادي شما هستم و يقين دارم شما در دلاوري و جنگيدن نيز همچو چيزهاي ديگر از مادها کمتر نيستيد. پس بشتابيد و خود را از بند آستياگ برهانيد.

ايرانيان نيز که از بندگي و حقارت در برابر آستياگ بسيار دل چرکين بودند و حال رهبري مقتدر همچو کوروش دلاور را مي ديدند و به قدرت هوش و درايت او در اين مدت پي برده بودند ، همگي آمادگي خود را اعلام نمودند.

عجب شبي بود آن شب، تصميمي که شايد قرنها ايرانيان به آن خواهند باليد ، تصميمي بزرگ ، تصميمي که هيچ چيز جلو دار آن نخواهد بود. فرداي آن روز به دستور کوروش و ياري پدرش کمبوجيه شهر براي تهيه ابزار نبرد بزرگ و آزادي ساز به تکاپو در آمد و همه شهر به ساخت و تهيه سازوبرگ جنگي مشغول گشت.

 

کوروش نيز در دربار کمبوجيه نيروهاي ايراني و زبدگان و فرماندهان ارتش ايرانيان را گرد هم جمع کرده بود تا استراتژيک و نقشه جنگي را براي نبرد تهيه نمايند. او مي دانست که اگر بخواهد در جنگ هاي در پيش رو پيروز ميدان باشد مي باست از همين ابتدا ايرانيان را با نظم و قانون جنگ عادت دهد تا از آن قصور نکنند و بصورت اصولي براي آنها باقي بماند و نسل به نسل به آن بيافزايند و از آن ضربه نخورند.

ايرانيان با مربيان زبده سواره نظام خود رسم جنگيدن را مي آموختند ، هر چند کوروش مي دانست سلاح هاي مادها مهيب تر از او و ارتشش خواهد بود ، اما او عامل مهم ديگري نيز به همراه خود داشت و آن نارضايتي مردم ماد و بزرگان ماد بود که با هارپاگ براي ياري کوروش عهد بسته بودند. از آن روزگاران به ياد داشت در سرزميني که مردمش عليه حاکمش باشند ، آن سلطنت دوام نخواهد داشت حال به هر اسمي و نامي که باشد ، پس پايه هر حکومتي مردم مي باشند و اگر آنها راضي باشند آن سرزمين گزندي نخواهد ديد.

از ريش سفيدان پارسي شنيده بود که بزرگترين ارتشها از شبيخونهاي دشمنان کوچک شکستهاي غير قابل باوري خورده اند ، پس ابتدا بايستي خود و ارتشش را در مقابل شبيخونهاي دشمن تجهيز مي ساخت و مي بايست اردوي ارتش خود را بگونه اي نظم مي بخشيد که شيرازه آن در هيچ زماني بر هم نريزد.

ابتدا براي تشخيص و يکدست سازي ارتش خود همگي را متحد الشکل ساخت . ارتش او همگي کلاهي نمدي بر سر داشتند . ردايي گلدوزي شده و آستين دار ، زرهي با زنجيرهايي شبيه به فلس ماهي که مانند کت روي ردا را مي پوشاند و شلوار نيز مي پوشيدند.

براي نظم بخشيدن به ارتش خود از نظم و قانونهاي سپاهيان امپراتوريهاي قديمي الگو برداري نمود و ضعفهاي آن ارتشها را شناسايي نمود و بر طرف کرد و از آنجا که آوازه مهيب بودن ارتش آشور را از ريش سفيدان شنيده بود دستور داد کساني که ازچگونگي جنگ پدرانشان که به همراه جد او هخامنش به جنگ با آشوريان رفته اند و با ارتش سناخريب نبرد کرده اند ، اطلاع داشتند را بياورند تا از آنها در مورد ارتش آشور پرسش نمايد.

سپس با کمک فرماندهان خود ايرانيان را اينگونه دسته بندي نمود : گروهي را سپر دارنمود که در ميان آنها تير اندازاني قرار مي گرفتند ، اما تعداد تير اندازان را بيشتر از ارتش آشور نمود تا حجم تيرهاي پرتابي را بالا ببرد. سپس سواره نظام خود را بعد از آنها قرار داد و در انتها پياده نظام خود را ، البته آشوريان ارابه هايي نيز داشتند که به ارابه هاي مرگ معروف بودند ، اما ارتش او فرصت تهيه آنرا نداشت ، پس فعلاً از آن صرفه نظر کرده بود. براي شبيخونهاي دشمن نيز اردوي خود را طوري تقسيم بندي نمود که اگر در گير شبيخوني نيز گشت ، ارتش او بتواند مقاومت کند و شيرازه آن از هم نپاشد و اگر خسارتي نيز به او و نيروهايش وارد مي شود حداقل خسارت باشد ، پس او مقرر کرد که چادرش همواره به سوي شرق بر پا گردد. سپس چادرهاي نيزه داران مخصوص که به آنها آمرتکا ( گارد جاويدان) مي گفتند قرار داشت ، که آنها نخبگان نظامي او بودند و سربازاني نترس و درشت اندام و قدرتمند که همه گونه مهارت جنگي را داشتند با نيزه هايي بلند که به آنها لقب نيزه داران گارد شاهي نيز داده شده بود. در سمت راست اين گروه جايگاه نانوايان قرار داشت و در سمت چپ جايگاه آشپزان و ساير چارپايان قرار داشت.اگر از بالا به اردوي او مي نگريستيد در واقع چادر او در مرکز اردو قرار داشت و پس از گارد جاويدان و نيروهايي تدارکاتي ارتش و آذوقه نظاميان دور تا دور آنها در رديفهاي منظمي زوبين اندازان و تير اندازان مي خوابيدند و در پشت چادر او نيز همين نظم و چيدمان حکمفرما بود. در رديف آخر سواره نظام قرار مي گرفت و در ذهن خود در نظر گرفته بود که در آينده ارابه رانان نيز پس از سواره نظام در رديف انتهايي قرار گيرند.

در نتيجه اين چيدمان در صورت شبيخون دشمن گروه غير نظامي تدارکاتچي مانند نانوايان و آشپزان در تير رس دشمن نبودند که تلفات بالا برود ، بعلاوه ارابه ها و سواره نظام بدليل پر حجم بودن تجهيزاتشان قرار گرفتن اين تجهيزات خود مانعي براي نفوذ به قلب اردوگاه او بود و باعث دفع الوقت و بازيابي و نظم ساير نيروهاي پشتيباني مي گشت.

علاوه بر اين يکي از مشکلات آشوريان در هنگام نبردهاي ناگهاني ، عدم امکان دسترسي سريع به نيروهاي فرماندهي زير دست و يافتن آنها بود که کوروش اين مشکل را با در نظر گرفتن نشاني پرچم گونه براي هر فرماندهي که آنرا در بالاي چادر خود نصب مي کرد آسان ساخت تا در هنگام اضطرار به راحتي بتوان آن نيروها را با کمک پيکهايي که در ميان ارتش وظيفه بردن و آوردن خبر را داشتند ، پيدا و دستور و فرمان را انتقال داد. به اين ترتيب همه جايگاه خود را مي دانستند و در زمان غافلگيري به سرعت خود را در مي يافتند و حمايت مي کردند.

جاسوسان از تحرک پارس نزد آستياگ خبر بردند و آستياگ کوروش را براي ارائه گزارش به دربار فراخواند و کوروش در جواب او نوشت: پيش از زماني که آستياگ خواسته است فرا خواهم رسيد. آستياگ با دريافت اين پيغام ارتشي فراهم کرد و فرماندهي آنرا به هارپاگ بخشيد ، غافل از آنکه چه ستمي را بر هارپاگ روا داشته است و حال زمان انتقام است.

 

 

شب قبل از نبرد را به خاطر مي آورد ، شبي که بايستي به ايرانيان جرأت بخشيد ، هرچند ديگر در چشمان هيچکدام شکي نبود و همه آمده بودند که يا بميرند يا آزاد شوند و کوروش در اين نگاهها مي خواند که پيروزي با اوست و هميشه نتيجه جنگهايش را در نگاه يارانش در شب قبل از جنگ مي يافت.

سپاهيان رو در روي هم صف کشيدند ، در اين زمان سواري از سمت مادها به طرف اردوگاه ايرانيان آمد ، او پيکي بود از طرف هارپاگ و پيغام دوستي و اتحاد عليه آستياگ را براي کوروش آورده بود و کوروش به گرمي آنرا پذيرا شد. اما در اين ميان گروهي از سربازان مادي که از اين موضوع بي اطلاع بودند ناگهان به سمت نيروهاي ايراني حمله ور گشتند و در جناح چپ ارتش ايران جنگ در گرفت و در اندک زماني اغلب مادهاي حمله کننده جان باخته و بقيه گريختند . ساير نيروهاي بي خبر از اتحاد پشت پرده که اين صحنه را ديدند پشت بر دشمن کرده گريختند و بدينگونه در اندک زماني جنگ خاتمه يافت و با اتحاد دو سپاه ارتش اردوگاه کوروش به چند برابر افزايش يافت و حال کوروش سربازان کارکشته ماد را نيز در اختيار داشت که در کنار نيروهاي او در برابر آستياگ زخم خورده دليرانه خواهند جنگيد.

تصميم بر آن شد که زير پرچم ايرانيها همه با هم به جنگ عليه آستياگ بروند و هارپاگ کوروش را در مورد جنگ با آستياگ راهنمايي مي کرد.

در دربار آستياگ غوغايي به پا بود ، کسي جرأت نزديک شدن به شاه رانداشت ، جام شراب در دست و خشمگين فرماندهان را موظف ساخته بود که همه نيروها چه پير و چه جوان را جمع آوري کرده و براي جنگ با کوروش آماده کنند.

از طرفي ديگر پيشگويی را که رأی به آزادی

کوروش داده بود را دستگير نموده تا قبل از عزيمت

به جنگ او رابخاطر اظهار نظرش مجازات سختي

دهد و اين کار را با شقاوت تمام انجام داد.

ناگهان ذهنش به سمت روزي رفت که ارتش ايران و ارتش مادها رو در روي هم ايستادند ، در سمتي آستياگ خشمگين و پير مانند شيري پير و مغرور اما زخم خورده و در سمت ديگر کوروش جوان و پر انرژي و نترس و پر از هدف ، نبرد آغاز شد ، نبردي که بعدها زمينه ساز آزادي بسياري از اقوام گشت ، فرماندهي قوي کوروش و راهنماييهاي به جا و درست هارپاگ سپاه ايران را غالب نمود و آستياگ دستگير شد و مادها شکستي سنگين خورده و فرار نمودند. به دستور کوروش سربازان ، اسيرهاي ماد را امان دادند و زخميهاي ارتش ماد را نيز مرحم نهاده و درمان ساختند ، زيرا او معتقد بود حال که آنها شکست را قبول کرده اند جزوي از سرزمين پارس و مردم ايران هستند و سربازان خودي به حساب مي آيند و در آينده در ارتش خود از خدمات آنها بهره ها خواهد برد. اين رفتار کوروش بر مردم ماد بسيار خوشايند آمد بخصوص در هنگام قياس با وحشيگري و بي رحمي سردمداران خود ، کوروش را ستوده و تابع او گشتند و هيچگاه به او خيانت نکرده بودند و جواب بخشش هاي او را دادند.

پس از اتمام اين جنگ ، حال که ديگر هارپاگ انتقام خود را بازستانده بود ، کوروش را راهنمايي نمود تا اکباتان را آزاد نمايد و اينکار باعث شد که ثروت عظيم مادها و خزانه کلان آنها به تسخير ارتش ايران درآيد و ايرانيان با اين ثروت به ارتش خود و مردم و حکومت خود قدرت ببخشند و اينگونه کوروش در نبرد ابتدايي خود پادشاهي قدرتمند صد و بيست و هشت ساله ماد را از ميان برداشت و خود لقب پادشاه پارس را گرفت.

او سعي کرده بود با تمام شاهان قبل از خود و هم دوره خود فرق داشته باشد ، آستياگ را به کاخي در منطقه کرمان فرستاد و سفارش کرد از او به نيکي پذيرايي کنند و مبادا بر او بي احترامي روا دارند. سپس تمام مردم اکباتان را امان داد و بزرگان و فرماندهان ماد را در سازماندهي هرم قدرت خود بدون در نظر گرفتن قوميت و يا اينکه آنها شکست خورده اند به کار گرفت و بيشتر لياقت افراد را در نظر گرفت و البته مشورتهاي هارپاگ نيز در گزينش صحيح او مؤثر بود .

سپس همانطور که ارتش خود را سازماندهي کرده بود تصميم گرفت ، سرزمينهاي خود را نيز تقسيم بندي نمايد و به هر کدام خود مختاري محدود دهد کاري که تا قبل از او وجود نداشت و برهر قومي شاهي از همان قوم را براي رياست برمي گزيد که او ازحکومت مرکزي در مورد قانون اداره مملکت خود و هم سوي بودن با هدف سرزمين ايران فرمان مي گرفت اما در امور اداره سرزميني که به او واگذار شده بود در حيطه سرمايه گذاري و امور مردم مختار بود . پس ايالات خود را ساتراپي نام نهاد و اولين آنها را به نام مادا ثبت کرد. پس از آزاد سازي ماد سرزمين هاي گسترده پيرو آن مانند ، آشور ، ارمنستان ، سوريه و بخش های گسترده ای از فلات ايران را که جزو سرزمين ماد بود به سرزمين پارس ملحق نمود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ایران (بهرنگ)  |