تسخیر مستعمرات یونانی
سه روز پس از تسخیر کامل لیدی جارچی ها در سرتا سر لیدی امان بودن مردم را جار زدند و به آنها ندا دادند که کوروش به هیچ کس کاری ندارد و همه در زیر سایه قدرت کوروش بزرگ در امان هستند. سپس شورایی از فرماندهان را در دربار کرزوس تشکیل داد.
صبحگاه روز بعد مشخص گردید کوروش بزرگ با مشورت میان سردارانش چه تصمیمی گرفته است.ابتدا گروهی از سپاهیان ارشد و زبده خود را به فرماندهی گشتاسپ هزاره پاتیش خود ( هزاره پاتیش به فرمانده هزار سرباز می گفتند) همراه کرزوس و خانواده اش راهی کرمان نمود و قبل از حرکت آنها پیکی را به سمت کرمان فرستاد تا شرایط استقرار کرزوس را فراهم سازند.
سپس با مشورت سرداران خود تابالوس را بعنوان فرمانده ساتراپ جدید برگزید و گروهی از مادها و پارسها را در خدمت او قرار داد تا او را در اداره سرزمین لیدی یاری سازند.
بازسازی خرابیها و نظارت بر کارها و آموزش سرزمین داری تابالوس و همراهی با او دو ماه وقت او را گرفت و پس از آنکه متوجه گردید که تابالوس با نیروهای جدید به راحتی می تواند، سرزمین جدید را اداره کنند و داته بره ها( داته بره به داورانی می گفتند که بر اساس داتم یا همان قانون شاهنشاهی که شورای سلطنتی آنرا تعیین می کرد قضاوت می کردند) کار خود را آغاز کنند زمان حرکت فرا رسیده است و مردم لیدی در حال فراهم کردن تدارکات لازم برای سفر بازگشت پادشاه جدیدشان می باشند و سپاه ایران زمین به سرعت خود را آماده بازگشت می کرد.
شب آخری که در لیدی بود ، جشنی با شکوه گرفت و همه بزرگان و سران ماد و پارس و لیدیایی و عده ای از یونانیان را نیز دعوت نمود.
در دربار سابق کرزوس کوروش بزرگ بر تختی آراسته نشسته بود و سایرین نیز در برابر میزهایی که با غذاهای رنگین چیده شده بودند، نشسته بودند. میزبانان مدام در حال پذیرایی بودند تا مبادا دیس ها و سینی ها خالی بماند. کوروش ردایی شرابی رنگ بر تن نموده بود و جام همیشگی خود که در آن آب چشمه لبریز بود، در دست داشت و گهگاه از آن می نوشید.
پس از خوردن غذا و تماشای موسیقی نوازندگان لیدیایی و برنامه های دیگر جشن ، به فرمان کوروش در سرتاسر باغهای کاخ جار چی ها جارزدند که همه در سالن اصلی کاخ جمع شوند که کوروش بزرگ همه را فراخوانده است.
همهمه ای در سالن اصلی به پا بود ، هر کس چیزی می گفت ، با ورود کوروش همه جا ساکت گردید. کوروش به آرامی از میان مهمانان قدم می زد و به چهره ها نگاه می کرد. بر روی تخت نشست و پس از نگاهی عمیق به سرتا سر تالار ، با صدایی رسا گفت: فردا سپاه پارس از لیدی خواهد رفت. آگاه باشید برای شما فرمانداری لایق برگزیدیم و البته او را از میان خودتان انتخاب نمودیم تا با رسم و سنتهای شما بیگانه نباشد ، به شما یاد آور می شوم اگر بر او جفا کنید و او را در انجام کارهایش یاری نکنید با خشم ما و اهورامزدا روبرو خواهید شد وکسانی که او را حمایت کنند مورد لطف ما قرار خواهند گرفت.
حال تو تابالوس ، جلو بیا.
تابالوس بلند شد و به وسط تالار رسید. کوروش رو به او کرد و گفت:
به تو گوشزد می کنم ، آنگونه که در این چند وقت به تو آموزش دادیم بر مردم حکومت کن ، بر کسی ظلم روا مدار وآگاه باش قدرتت را از ما به امانت گرفته ای و ما آنرا از مردم ، مبادا از آن بر ضد مردم و به نفع خود استفاده ببری و بدان اگر چنین شود ، با بدترین نوع مرگ تو را مجازات خواهیم کرد. آگاه باش ما در شهر گوش و چشمان بسیاری داریم که ما را از اوضاع ساتراپ تو با خبر می سازند . اگر به کمک و یاری ما نیاز داشتی بدان که تو را حمایت خواهیم کرد و در موقعی که به حمایت تو نیازمندیم بایستی ارتش خود را آماده نگه داری و برای کمک به ما یا سایر ساتراپها، آنها را به سوی ما بفرستی. از هر کدام از سرداران و یاورانی که برای تو برگزیدیم شکایتی داشتی با خود ما مطرح می سازی تا برای تو چاره جویی نماییم و یاوران تو بایستی آگاه باشند که اگر بر خلاف تو حرکت کنند ، جزایی سخت در پیش خواهند داشت.
تابالوس در حالیکه سرش را خم نمود با صدایی رسا گفت: امر ، امر پادشاه ماد و پارس است.
کوروش سری تکان دادو سپس گفت: تعدادی از دلیر سواران لیدیایی را فردا همراه خود به پارس می بریم تا نحوه سوارکاری خود را به سربازانمان بیاموزند . حال امشب را به نیکی بگذرانید و بدانید در زیر سایه شاهنشاهی ایران شما را گزندی نیست.
کوروش از تخت برخاست و به آرامی به سمت بیرون تالار رفت و همه در حالیکه سرها را به نشانه احترام خم نموده بودند او را بدرقه کردند.
به اطاق خواب رفت و به آرامی سر به بالین نهاد.
سپیده دم ، سپاه بزرگ ایرانیان به سمت سرزمین پارس روان گشت. در پیشاپیش سپاه کوروش بزرگ سوار بر اسب زیبای خود حرکت می کرد و هر کدام از سرداران در بخشی از سپاه ، سربازان را راهنمایی می کردند.
در میان فرماندهان یک ماهی می شد که بحث بر سر تصمیم بعدی کوروش بزرگ بود. هنوز نمی دانستند آیا کوروش به سرزمین دیگری لشگر می کشد و یا در کاخ جدید خود در پایتخت جدید پارسه ، به نام پاسارگاد می نشیند و به اداره ساتراپهای خود اکتفا می کند.
یک هفته از حرکت ارتش ایران می گذشت . هارپاگ هر شب به حضور کوروش بزرگ می رسید و گزارشی از وضع اردوگاه و مشکلات پیش آمده را ارائه می داد. در یکی از آن شبها پس از حضور در پیش کوروش بزرگ و ارائه گزارش ، اجازه مرخصی می خواست که کوروش رو به او کرد و گفت: بمان با تو کار دارم.
هارپاگ ایستاد و منتظر ماند. کوروش گفت: هارپاگ ، توکه سرد و گرم این روزگار را چشیده ای به من بگو ، در زمان سایر شاهان مانند آستیاگ آیا ارتشی به سمت شرق سرزمین پارس حرکت کرده و اگر رفته چه خبر آورده است؟
- سرورم ، ارتشهایی رفته اند ، اما اقوام آنجا بقدری ضعیف و پراکنده هستند که با سپاهی کوچک نیز می توان آنها را در هم کوبید ، اما اقوامی جنگجو هستند و در زمان آستیاگ ، گاه بر مرزهای دور دست دستبردهایی می زدند ، اما هیچگاه بر منطقه ای مسلط نمی گردند و اغلب مهاجر هستند و در یکجا نمی نشینند.
- در آینده از آنها بیشتر برایم بگو .
- شاهنشاه امر کنند ، بنده اطاعت امر.
- فردا می خواهم به تمام نیروها سری بزنم و از نزدیک اوضاع را بررسی کنم تا کسی کوتاهی نکرده باشد.
- امر، امر شماست.
- شب بر تو خوش.
- بر شما هم خوش باد سرورم.
و به آرامی چادر را ترک کرد. به تخت خواب رفت ، اما نمی توانست ، فکر خود را آسوده سازد و فکرش مشغول سرزمینهای دور دست شرق بود.
مدتی طولانی است که از لیدی خارج شده است و پیکی را به سمت پارس فرستادند تا ورود ارتش ایران را اطلاع دهند.
یک روز مانده به مقصد برسند ، گروهی از بزگان ماد و پارس که در مرکز قدرت باقی مانده بودند به استقبال او آمدند و کاساندان بزرگ همسر نیک سیرت او نیز به همراه کودکشان کمبوجیه در میان آنها بود.
از دیدار آنها بسیار خرسند گشت. به او اطلاع دادند کاخ او در پاسارگاد ، آماده است و بی صبرانه در انتظار پادشاه خود می باشد ، اما دیدار همسر و کودک خود بیش از آن برایش با ارزش بود.
دو روز از اقامتشان در هگمتانه می گذشت که تصمیم به حرکت به سمت پایتخت جدید خود گرفت و به آرامی نیروها ی نظامی و اداری و سازمانی را به پایتخت جدید خود انتقال می داد.
حرکت به سوی پاسارگاد آغاز گردید ، شبی در چادر با کمبوجیه فرزند خود در حال سئوال و پاسخ بود و سعی می کرد به سئوالها و کنجکاوی های بچه گانه او با صبر پاسخ دهد که به او اطلاع دادند پیکی آمده است.
پیک را به حضور پذیرفت ، پیک از کرمان می آمد و از طرف هزاره پاتیش او ویشتاسپ بود و خبر سلامتی کرزوس و خانواده اش و استقرار آنها در کاخ اختصاصیشان در کرمان را تشریح می کرد.
حال کوروش خیالش از لیدی نیز آسوده گردید و سپس رو به پیک نمود و گفت : امشب را استراحت کن و فردا عازم کرمان شو و بگو به فرمان کوروش ، کرزوس و خانواده اش هر آنچه نیاز دارند در اختیارشان قرار داده شود و از هرگونه گزندی در امان هستند و اگر آسیبی به آنها برسد ، کسی که مرتکب این عمل شده است را مجازات خواهیم کرد.
پیک تعظیمی کرد و از چادر بیرون رفت.
حوالی ظهر روز بعد ارتش ایران به همراه 
کوروش بزرگ وارد کاخ تازه تأسیس و پایتخت
جدید ایران به نام پاسارگاد گردید. این پایتخت
درست در محلی که آستیاگ شاه ماد از
کوروش شکست خورده بود بنا گردیده است
و مکانی بسیار زیبا و با شکوه را معماران
ایرانی طراحی کرده بودند. باغ های بزرگ و گیاهان زیبایی در کاخ که نشان از ذوق
وافر ایرانیان برای شاه جدید خود بود، به چشم می خورد .
کوروش توسط بگ پاته خواجه حرمسرا و در واقع وزیر دربار استقبال شد و او تمامی بخشهای کاخ را به کوروش نشان می داد. پس از مشاهده چهار باغ های زیبای ایرانی به همراه برکه هایی زیبا و درختان و گیاهان خوشرنگ و خوشبو ، کوروش رو به بگ پاته کرد و گفت: فردا شب جشنی با شکوه به مناسبت پایتخت جدید ایران برگزار نمایید و به تمامی ساتراپها خبر دهید که پایتخت ایران به پاسارگاد منتقل شده است و اینجا مرکزیت ایران و ساتراپهای آنرا بر عهده دارد.
رئیس دربار تعظیمی کرد و سپس کوروش را به سمت اطاق خصوصیش رهنمون گشت.
صبحگاه بگ پاته کوروش را از خواب بیدار نمود و صبحانه او را به اطاق برد . سپس به دستور کوروش مسئول خزانه دربار را در تالار مرکزی فراخواند تا به حساب و کتاب ومخارج این چند مدت و ساماندهی غنائم بپردازد. اینکار برای او بسیار خسته کننده بود و اورا بسیار خسته کرد. پس از استراحت و استحمام لباس های نو و زیبایی را که به مناسبت جشن شب برای او مهیا ساخته بودن بر تن کرد و وارد تالار باشکوه کاخ گردید جایی که انبوهی از شاهزادگان و سرداران و بزرگان ماد و پارس به همراه بانوان و دخترها و پسرهای خود حضور یافتند. او نیز به همراه کاساندان و کمبوجیه به تالار وارد گشت و همه در برابر او سر خم نمودند و او با اشاره دست به سمت بالا ، از آنها تشکر نمود.
جشنی با شکوه وزیبایی بود و بگ پاته واقعاً به نیکی آنرا ترتیب داده بود و کسی را از قلم نیانداخته بود ، در شهر نیز مردم به شادی و پایکوبی می پرداختند.پس از پاسی از شب دیگر صدایی از پاسارگاد بر نمی خاست و همه در خواب فرو رفته بودند . اما یـــک نفر خوابش نمی آمد،او کوروش بزرگ بود ، او در تـــراس بالای کـــاخ ایــستـاده و نظاره گـــــر دوردستها بود. نسیمـی ملایــم صورت او را نوازش می داد و پرده پشت سرش را حرکت می داد. کاساندن در تخت به آرامی خوابیده بود. به او نگاه می کرد ، و سپس برگشت و باز به دور دستها خیره گشت ، در این افکار بود که ناگهان احساس کرد کسی پشت سرش است ، برگشت و دید بگ پاته است.
بگ پاته تعظیمی نمود ، کوروش رو به او کرد و گفت : چه پیش آمده که این موقع نزد ما آمدی؟
- سرورم شورای سلطنتی را خبر کرده ام ، پیکی از لیدی آمده و اخبار مهمی را برای شما دارد. صلاح دیدم شورای جنگ و شورای سلطنتی حضور داشته باشند.
- تو همیشه دقیق هستی ، برویم ببینم این پیک چه می گوید.
در شورای سلطنتی همه منتظر بودند بدانند چه خبر است که بعد از آن جشن باشکوه آنها را دوباره فرا خواندند و البته همگی می دانستند ، که خبرخوبی نخواهد بود وگرنه به این سرعت آنها را جمع نمی کردند.
کوروش وارد شد و همگی از جای برخاستند . او بر روی تخت خود نشست و خواستار ورود پیک شد.
پیک وارد گردید و از طرز پوشش هویدا بود که از مردمان لیدی می باشد. کوروش رو به او کرد و گفت: پیامت چیست؟
پیـک تعظیمی نـمود و گفت: سرورم ، پس از عزیمت شما از لیـدی تابالوس به تـوصیـه شما عمل کرده و مشغول باز سازی مکانهای مختلف گردید و همه چیز بر طبق فرمان شاهنشاه بود تا اینکه مردم به تحریک فردی به نـام پـاکتیاس سر به شورش نـهـادند و تابالوس را در کاخ خود محاصره نمودند.
همهمه ای تالار را پر نمود ، پاکتیاس به شهریار خود خیانت کرده، جرمی نابخشودنی کوروش دست خود را بطور مایل به سمت پایین حرکت داد و همه ساکت شدند.
کوروش بدون آنکه آرامش خود را از دست دهد گفت: ادامه بده.
- آری سرورم ، این شورش به اوج رسید تا اینکه سردارماد به نام مازارس آنرا فرو نشاند. کوروش رو به مگابیز هزارهپاتیش خود نمود و گفت: پاکتیاس را به چه کــاری مأمور ساختیم؟
- سرورم ، او مسئول حفظ غنائم و نفایس خزانـه کـرزوس در لیــدی بود تا آنها بـه درستی خرج گردند و گزارش آن را برای تابالوس و خزانه مرکزی در پاسارگاد ارسـال نماید.
- پس او بر قدرت گرفتن بدون فرمان ما ، پیشی گرفته است.
- آری.
- سزای او چیست؟
- در قانون ما مرگ است.
سپس مدتی را به سکوت گذرانید و دست خود را به ریش بلندش کشید. رو به پیک نمود و گفت : آیا هم اکنون اطلاعی دارید که پاکتیاس کجاست؟
- آری ، او به نزد یونانی ها ( شهر کوم= کيمه ، مستعمره يونانی )گریخته است .
هارپاگ رو به کوروش کرد و گفت: اکنون بهترین بهانه برای یورش به یونانیان و ادب ساختن آنهاست.
کوروش سری تکان داد و گفت: آری،اما ما به دنبال تهاجم به سرزمین سایرین نیستیم و بـه زور به سـایرین حمله نمی کنیم ، مگـر آنکه بر خلاف مـا اقدام کنند ، ابتـدا از آنها می خواهیم پـاکتیاس را تحویل دهند و اگر امتناع کردند ، آنگاه برای سـزای عملشـان فکری دیگر می کنیم ، تو ای پیک آیا بر زبان یونانی نیز تسلط داری؟
- آری سرورم ، مادر من خود یک یونانی است.
- بسیار خوب،امشب را در کاخ ما آسوده باش و فردا پیام ما را کاتبان به تو خواهند داد تا به نزد یونانیان ببری و جواب آنها را برای ما بیاوری.
- اطاعت سرورم.
کوروش رو به هارپاگ کرد و گفت:پیکی آماده ساز و به لیدی بفرست و مسئولیتـهای پاکتیاس را به مازارس محول کن و پاداشی نیک نیز به همراه پیک برای او بفرست که او سرداری بسیار شایسته است.
- اطاعت سرورم.
سپس رو به بگ پاته کرد و گفت : فردا شورای جنگ را برای شور آماده ساز، بگ پاته تعظیمی نـمود و کـوروش از تـخت برخـاست و بـه آرامی از تـالار بـه سمت اطاق خود حرکت کرد و در حین حرکت صدای همهمه افراد را در پشت خود می شنید که از این مطلب در تعـجب بودند کــه وقتی نمی خواهیم بـه یونانیان یورش ببریم چــرا شورای جنگ تشکیل داده شود.
چنانکه هرودت تاریخ نگار می گويد کوروش از کرزوس پرسيد سرانجام اين کار چيست چنين به نظر می آيد که مردم ليدی هم برای خودشان و هم برای من دردسر درست می کنند.کرزوس در پاسخ نوشت خشمگين نشو ، ليديها نه از بابت گذشته گناهی دارند و نه از جهت حا ل . گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتياس است که بايد تنبيه شود. از گناه ليديها بگذر و برای اينکه بعدها شورش نکنند نماينده ای به سارد فرست و فرمان بده که ليديها اسلحه برندارند ، در زير ردا قبايی بپوشند و کفش هايی بلند به پا کنند و کودکان خويش را به نواختن آلات موسيقی و بازرگانی وادارند. به زودی خواهی ديد که مردان ليدی زنانی خواهند بود و انديشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد. والبته کوروش هرگز به اين توصيه های رهبری که برای زن کردن مردان کشورش نقشه می کشيد اهميت نداد.
صبحگاه زودتر از سایرین برخاست و به حمام رفت ، زمانیکه کاساندان چشمهای خود را باز کرد ، کوروش به کمک بگ پاته در حال پوشیدن جامه فیروزه ای رنگ خود بود.
- صبح زود بلند شدید ، اتفاقی افتاده است.
- زمانی که سرزمین های زیادی را سرپرستی می کنی و این وظیفه را قبول می کنی ، بایستی در انتظار هر حادثه ای باشی . اما من قدرتی دارم که سایر پادشاهان از آن بهره ای نبرده بودند.
- از قدرتی خدایی حرف می زنید.
- خیر ، مگر من فرعون های نادان مصرم که ادعای خدایی کنم. قدرت من ناشی از مردم سرزمین من است. حکومتی که با مردمش باشد و در همه امور حقایق را به آنها بازگو کند ، مردمش هیچگاه به او پشت نمی کنند و در همه حال همراه او هستند ، و این بزرگترین سلاح من است این نکته ها را کمبوجیه نیز باید بداند.
- در آموزش او هیچ کوتاهی نمی شود و خود به شخصه بر آن نظارت می کنم.
تبسمی بر لبانش نقش بست ، به سمت بستر رفت و گونه های کاساندان را به نشانه تشکر بوسید. سپس بازگشت و به بالای تخت کمبوجیه رفت و کودک در خواب را نظاره گر شد. آنگاه از درگاه ایوان بزرگ خوابگاه خصوصی خود به شهر پاسارگاد نظری افکند و با اراده ای دو چندان از درگاه خارج گشت و به دنبال او بگ پاته نیز از خوابگاه خارج گشت.
- سرورم غذا آماده است، پس از خوردن غذا، شورای جنگ آماده حضور شماست.
- به همه سرداران اطلاع داده اید.
- بله سرورم ، از دیشب تا کنون برخی از آنها حتی به خانه های خود نیز نرفته اند و منتتظر امروز و شورای جنگ بوده اند و بر روی نقشه حرکت به سوی یونان کار می کردند.
پس از صرف غذا ، وارد تالار بزرگ کاخ گردید و همه سرداران و فرماندهان جنگی خود را دید که دور تا دور تالار ایستاده اند و به محض اینکه او را دیدند همگی به نشانه احترام سر خم کردند.
بر روی تختگاه خود نشست و سپس رو به همگان نمود و گفت: امروز شما را فراخواندم تا فرمانی را صادر نمایم. نیروهایی از سربازان ماد و پارس را با ساز و برگ کامل نظامی آماده سازید تا به سمت شهرهای آسیای صغیر روانه گردند. هر چند به یونانی ها گفته ایم که پاکتیاس را به ما برگردانند ، اما آن یک فرد خائن به درد ما نمی خورد و خود شما نیز می دانید و همگی نیز یقین دارید که یونانیان متکبر ، درخواست ما را نمی پذیرند. حال شما فرماندهان از میان خود سه تن از دلیر مردان را برگزینید تا فرماندهی سه لشگر بزرگ پارس و ماد را بر عهده گیرند و برای هر کدام از آنها گروهی از مشاوران و فرماندهان را نیز آماده سازید ، و سپس این سه گروه از رداهای گوناگون به سمت آسیای صغیر روانه شوند و در راه هر شهری را که دیدند آنرا به سرزمین ایران ملحق سازند.
سپس رو به بگ پاته نمود و گفت: پیکی نیز به سمت لیدی و تابالوس بفرستید و از ارتش لیدی نیز در این نبرد یاری بگیرید . می خواهم لیاقت فرماندهان جوان خود را نیز در این نبرد ها بسنجم ، در مسیر حرکتتان هر گاه با دروازه های بزرگ و محکم شهرها روبرو گشتید ، خود را زیاد در پشت آنها معطل نکنید تا نیروهایتان تحلیل برود ، بلکه با کمی طلا و هدایا می توانید از خود یونانیان فردی را بیابید که دروازه و راه نفوذ به شهر را به شما نشان دهد ، زیرا این یونانیان هیچ چیز در این دنیا برایشان بیشتر از طلا و جواهرات و منافع خودشان اهمیت ندارد .
می خواهم در این جنگ شما را تنها بگذارم و از دور نظاره گر جسارت و شجاعت شماها باشم. اگر خودم به جنگ با این مردمان بیایم ، آنها بیش از پیش خود را باور می کنند و فکر می کنند که نیرویی قوی و ترسناک برای ایران هستند که خود من به جنگشان آمده ام ، اما آنها باید بدانند که در برابر اراده ایرانیان آنها نیرویی نیستند و در مقابل ارتش دلیر ایران زمین ، حرفی برای گفتن ندارند.
در انتها به شما می گویم به هر شهری که وارد می شوید و آن شهر را تسلیم می بینید مبادا بر جان و مال مردم آن شهر تجاوز و دراز دستی کنید که در آن صورت از عدل و انصاف که نشانه ذات ایرانی است دور گشته اید. در هر سرزمین شخصی امین و عادل از مردمان همان شهر برای اداره آن شهر برگزینید ، زیرا آن شخص نیازهای مردم سرزمین خود را بهتر از ما می داند و به آنها رسیدگی می کند. اگر جایی بر اثر جنگ ویران گشته خرج بازسازی آنرا بدهید و خود ناظر بگذارید که کار دقیق انجام شود.
سرداران یکصدا فریاد زدند:
هر آنچه امر کنید ، آن کنیم.
کوروش به نشانه سپاس ، برخاست و سر خود را به پایین خم کردو بلند و نمود و سپس گفت : در مورد چگونگی آماده شدن و حرکت و تجهیز نیروها و سپه کشی ( منظور همان لجستیک است که در ایران باستان به آن سپه کشی می گفتند ) هارپاگ فرمانده و نماینده من است و تا پیش ار حرکت شما گزارش چگونگی پیشرفت کارها را به من گزارش می دهد.
هارپاگ سری به نشانه اطاعت خم نمود .
سپس کوروش بزرگ به آرامی تالار را ترک نمود.
یک ماه از شورای جنگ می گذرد و سپاه ایران با ساز و برگ کامل به سمت شهرهای آسیای صغیر حرکت نمود و پس از حرکت آنها پیک هایی بود که هر روز از سرزمین آسیای صغیر به ایران روانه می گشت و گزارش پیروزیها و نحوه تصرف شهرها را برای پاسارگاد و حکومت مرکزی خبر می آورد.
تابالوس نیز در پشتیبانی از سپاه ایران و کمک های غذایی و پشتیبانی هیچ دریغ نورزید و کوروش با پیکی مخصوص قدردانی خود را از او ابراز کرد.
از مهمترین اخباری که از آسیای صغیر رسید آن بود که اسپارتهای جنگجوی یونانی به وعده های خود در کمک به شهرهای یونانی آسیای صغیر عمل نکرده و این سرعت پیشروی ایرانیان را دو چندان نموده است.نمايندگان شهرهايی چون کل فن ، افس ، فوسه ، پری ين ، لبدس ، تئوس ، اريتر و ديگران در اينجا گرد آمده بودند . شهر مليطه چون به مقصود خويش رسيده بود و با کوروش بزرگ هم پیمان شدنددر اين گروه شرکت نکردند. جزيره ی سامس و خيوس هم شرکت نکردند به اين اميد که کوروش چون نيروی دريايی نيرومندی ندارد کاری با آنها نخواهد داشت. ولی ديگر شهرها با وجود اختلافاتی که با يکديگر داشتند ، از جهت خطر مشترکی که احساس می کردند در اين گردهمايی حضور يافتند. اليانها گفتند هر چه ينانها بکنند ما هم خواهيم کرد. دريانها از جهت آنکه از شهرهای کارناس که دريانی بود نماينده ای پذيرفته نشده بود ، از شرکت در عمليات خودداری کردند. چون جزاير يونانی هم حاضر نشدند در اين گردهمايی شرکت کنند ، ينانها و اليانها قرار گذاشتند نماينده ای به اسپارت گسيل کنند و از آن دولت ياری جويند. با اين هدف پی تر موس نامی از اهالی فوسه که سخنران و سخندان بود با انبوهی از هدايا به نزد اوليای دولت اسپارت فرستاده شد. ولی اسپارتی ها جواب درستی به وی ندادند و تنها وعده کردند که گروهی را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبينی کنند. بدين منظور يک کشتی اسپارتی پنجاه پارويی رهسپار فوسيه شد و در آنجا نمايندگان اسپارت ، فردی به نام لاکريناس را برگزيدند و برای مذاکره با کوروش بزرگ روانه ی پاسارگاد کردند.
در این زمان ، همانطور که سرداران ایرانی پایه های حکومت جدیدیشان در آسیای صغیر را محکم می ساختند و حاکمان شهرها را بر می گزیدند وسپس به پیشروی خود ادامه می دادند ، به کوروش بزرگ اطلاع دادند که نیاز به ارسال نیروهای اداری و خدماتی برای شهرهای جدید هستند تا بتوانند شهرهای جدید را از نظر سازماندهی اداری مرتب سازند و کوروش خود شخصاً در حال تدارک چنین نیرویی بود.
همانطور که در پاسارگاد شرایط اعزام نیروهای اداری فراهم می گشت به کوروش خبر دادند که پیکی از یونان آمده است.
کوروش پیک را به حضور پذیرفت.پیک وارد گشت و پس از آن که دست خود را به سینه کوفت بر زمین زانو زد و در حالیکه سر خود را بالا نمی گرفت به همان صورت باقی ماند. کوروش به مترجم دربار گفت : به او بگو برخیزد و پیام خود را بگوید. اما پیک بدون آنکه برخیزد پیام خود را گفت و مترجم آنرا اینگونه برای کوروش خواند: حاکم اسپارتها«لاکدمون» تهدید نموده است که اگر پادشاه ایران از پیشروی در آسیای صغیر دست نکشد اسپارتی ها و یونانیان شهرهای مزبور به شدت در مقابل ارتش ایران ایستادگی خواهند کرد.
کوروش رو به پیک کردو گفت: از زمین برخیز ، زیرا هیچ انسانی در مقابل من بر زمین نمی افتد.
مترجم به پیک گفت برخیزد ، اما گویا پیک این عمل را بد می دانست و از جان خود بیم داشت ، به ناچار اشاره کوروش مترجم خود به جلو رفت و به ارامی پیک را از زمین بلند کرد و ایستاند.
سپس کوروش رو به مترجم کردو گفت : به او بگواز پیامی که آوردید سپاسگزارم ، به حاکم اسپارت از طرف من بگو که کوروش پادشاه ماد و پارس به تو توصیه می کند که پر گوئی و یاوه سرایی را برای روزی نگه دار که ناچار هستی بدبختی ها و درماندگی های خود را بیان کنی. حال پس از استراحت به سرزمین اسپارت برگرد و پیغام مرا برسان و یاد آور شو که من خودم بهتر می دانم تا کجا پیشروی کنم.
پیک پس از شنیدن پیام کوروش از زبان مترجم ، مجدداً بر زمین زانو زد و سپس برخاست .و به آرامی از تالار خارج گشت.
کوروش رو به « رونیتش» مشاور اداری خود نمود و گفت : تا این یونانیها بخواهند در شوراهای چند دسته خود تصمیم بگیرند که چه کنند ، ما ساتراپهای خود را از نظر جنگی و پیشرفت چندین بار از آنها جلوتر برده ایم.
- آنها همیشه بیش از آنکه عمل کنند حرف زده اند و دروغ بافته اند!
کوروش تبسمی نمود و به سمت شورای اداری روانه گشت.
و اما از نبرد ...
مازارس به اهالی کوم پيغام داد که بايد پاکتياس را تسليم کنند. اهالی کوم از يک سو نمی خواستند با پارسيان وارد جنگ شوند و از سوی ديگر راضی نبودند کسی را که به آنها پناه آورده است تسليم پارسيان کنند، لذا از پاکتياس خواستند تا از شهر آنها بيرون رود و به مليطه بگريزد. به خواست اهالی کوم ، پاکتياس به مليطه رفت ولی از بخت بد شهری که به آن پناه آورده بود مردمی داشت بازرگان و پرستنده ی پول ! آنها راضی شدند در ازای دريافت وجهی پاکتياس را تسليم کنند ولی پاکتياس بوسيله ی يک کشتی که از کوم آمده بود به جزيره ی خيوس فرار کرد اما اين پايان بدبياری های او نبود. اهالی اين جزيره خواهان ناحيه ای به نام آتارنی بودند که در برابر خيوس واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحيه را به ما دهی پاکتياس را به تو می سپاريم. مازارس چنين کرد و مردم خيوس پاکتياس را آوردند و تحويل سپاهيان پارس دادند. سپس مازارس حکم مرگ پاکتياس را صادر نمود و بدين گونه فرماندار شورشی ليديه مجازات شد.
پس از آن تاريخ نگار نامبرده می گويد : ينانها و اليانها نماينده ای نزد کوروش فرستاده و درخواست کردند که کوروش با آنها مانند پادشاه ليدی رفتار کند يعنی به کارهای درونی آنها دخالت نکند وهمان امتيازات را بشناسد. کوروش پاسخی يکراست به آنها نداده و اين مثل را آورد : « زنی به دريا نزديک شده و ديد که ماهی های زيبايی در آب شنا می کنند. پيش خود گفت : اگر من نی بزنم آشکارا اين ماهی ها به خشکی درآيند . بعد نشست و هر چند که نی زد چشم داشت او برآورده نشد. پس توری برداشت و به دريا افکند و شمار زيادی از ماهيان به دام افتادند. وقتی که ماهی ها در تور به بالا و پايين می جستند ، نی زن حال آنها را ديد و گفت : حالا ديگر بيهوده می رقصيد! می بايست وقتی برايتان نی ميزدم می رقصيديد. »
نخستين شهری که فرو پاشيد پری ين بود. پس از آن دشت مه آندر و کشورهای ماگنزی نيز سر به فرمان پارسيان فرود آوردند. در اين هنگام مازارس از دنيا رفت و هارپاگ مادی جانشين او شد. هارپاگ بلافاصله شهر فوسه را پيرامون گرفت و به اهالی آن يک اولتيماتوم بيست و چهار ساعته داد که بجنگند يا تسليم شوند. مردم فوسه که دريانوردان زبردستی بودند و کشتی های فراوانی داشتند ، از اين مهلت يک شبانه روزی سود بردند و شبانه سوار بر کشتی های خود شهر را ترک کردند. با پايان يافتن زمان تعيين شده ، سپاهيان پارسی به شهر درآمدند و شهر خالی از سکنه ی فوسه را بدست گرفتند. مردم فوسه سوار بر کشتی های خود به جزيره ی خيوس گريختند ولی خيوسی ها آنها را نپذيرفتند و به آنان جا ندادند. سپس فراريان فوسه تصميم گرفتند به کرس کوچ کنند ولی پيش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسيان انتقام بگيرند. با اين هدف به فوسه برگشته و در نزديکی آن شهر شماری از پارسيان را کشتند. بسياری از اهالی فوسه ( تقريبا نيمی از آنها ) با ديدن دوباره ی موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوی که هارپاگ اعلام کرد، در ازای پذيرفتن فرمانبرداری از پارسيان به خانه هايشان بازگشتند. و اما نيم ديگر مردم فوسه به آلاليا در کرس رفتند و چون به راه زنی در درياها پرداختند ، دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زيادی از آنان را از پای درآورد و بازمانده ی آنها از جايی به جای ديگر رفتند تا به وليا در خليج پوليکاسترو رسيده و در آنجا ساکن شدند.
پس از آن لشکر پارس آهنگ آزادی تئوس کرد. تئوس يکی از زيباترين شهرهای ايونيه بود که سه هزار سال پيش از اين بوسيله ی مهاجرانی که از بخش پرتانيه ی آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود. اهالی تئوس نيز به سان مردم فوسه رفتار کردند . يعنی پيش از رسيدن پارسيان ، شهر را تخليه نموده و به آبدر گريختند و در همانجا ساکن شدند. و اما ساير شهرهای ايونيه چون دريانها و اُاِليانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند. آنها با پارسيان پيمان بستند و با پذيرش حکومت آنان در شهر و ديار خود ماندند و به زندگی آرام خود ادامه دادند. از آن پس هارپاگ به جنگ با کاريها ، کيليکها و پداسيها پرداخت و اندک اندک تمام نواحی آسيای صغير به فرمان ايرانيان درآمد.
چهار ماه از تسخیر شهرهای آسیای صغیر می گذشت و از آنجا که یونانیها سر ناسازگاری با ایران داشتند ، کوروش تصمیم گرفت مشاوری با لیاقت برای اداره این ساتراپ بزرگ و پر درد سر خود انتخاب کند تا بر اجرای کارهای این ساتراپ نظارت کامل داشته باشد.
با آنکه هارپاگ مشاور خوب و دلسوز مادی او بود اما کوروش این را فهمیده بود که سن او افزایش یافته و دیگر تحمل نبرد وراه های طولانی راندارد و از طرفی او را فردی هوشمند و قدرتمند می دانست ، پس بدون تعلل او را به ریاست این ساتراپ خود بر گزید و با احترام فراوان او را بدرقه نمود تا بر سر پست خود رود.
